|
بدبختی های یک پشت کنکوری و من دکتر خواهم شد...
|
مثل یک فریاد بود..."تعهد"...چه زود پر شد جای خالیم! مبارکت باشد رفیق چه زود یادمان می رود...خاطراتمان! می دانم...دیگر نمی خوانی مرا...من برای دلم می نویسم! فراموشی سخت است...گاهی به یاد آور مرا هم...کنار خوشبختی هایت من هنوز درگیر تعهد تو ام...هنوز... از تو نوشتن من دیگر گناه بزرگیست...وقتی نگاهت به چشمهایی زیباتر دوخته شده است... از تو نوشتن دیگر گناه بزرگیست... با این حال...من دختر شیطان می شوم...باز برای تو می نویسم... اگر توانستی...زودتر برگرد...جای خالیت زجرم می دهد زودتر برگرد... پی نوشت : "تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن در گور خاطرات خوشم خاک می شوی" [ یکشنبه 1391/02/03 ] [ ] [ فائزه ]
مثل همیشه با دلتنگی شروع میشه دلتنگی برای نوشتن...حرفی برای نوشتن نیست...! این روزا نه میشه حرف زد...نه میشه قصه ساخت! سال 91 هم اومد...فروردینش هم گذشت...لحظه ی تحویل...من کنار کعبه بودم! با تمام سختی هاش چقدر دلم تنگ شده براش...برای سکوت و آرامشش...برای آروم بودن... اونجا که بودیم فهمیدم به مسجد الحرام اصطلاحا میگن "حریم امن الهی "...چقدر این جمله قشنگه.... واقعا هم اینطوری بود...حتی گربه ها هم تو امنیت بودن...منی که وقتی گربه می دیدم سکته می کردم حتی دلم نیومد یه پیشته یا چیزی بگم بهش...میومد از کنارمون رد میشد... واقعا این چیزا با گفتن تموم نمیشن...حس نمیشن...باید باشی و ببینی.... به هر حال...سفر خوبی بود...متفاوت با هرچی که تا حالاش دیده بودم... این روزها با اینکه اوضاع خوبی نیست و به شدت دچار کم کاری هستم ولی آرومم...حس قشنگی دارم... بهار امسال خیلی شبیه بهار سال سوم دبیرستانم شده....خیلی! کلا به این نتیجه رسیدم دنیا داره خوب می چرخه... در مورد درس ها چیزی برای نوشتن نیست...ولی می خونم... خیلی زیادتر از بهار سال پیش... خیلی جالبه که دیگه با شنیدن " داروسازی " ذوق زده نمیشم...دارم به شغل های آزاد فکر می کنم... کلا حرف خیلی زیاده واسه گفتن... بی خیال مثل همیشه . شب بخیر [ شنبه 1391/01/26 ] [ ] [ فائزه ]
بی آنکه خواسته باشم گفتی" به شرافتم سوگند تا آخرش می مانم" قصه را تمام نکرده رفتی ....... شرافتت پیش من جا ماند! ...... زندگی چطور می گذرد بی شرف ؟ [ یکشنبه 1391/01/20 ] [ ] [ فائزه ]
سلام خدمت تمام دوستان عزیزم بچه ها من امروز ساعت 9 میرم...شبیه خواب میمونه...ساعت 5 میریم فرودگاه.... متاسفانه این مدت نستونستم بیام اینجا...نظرات همه رو خوندم ممنونم از همتون...همتون برای همگی دعا می کنم و امیدوارم بدی هام رو ببخشید و حلالم کنید... همیشه می گفتم با یه دل صاف میرم اونجا...ولی نشد...من هنوز دلگیرم از دست بعضی آدمها... دست خودم نیبس...من نتونستم ببخشم... برای کنکور همتون دعا می کنم...ایشاا... همه ی کنکوری ها به اندازه ی تلاششون نتیجه می گیرن و همگی به آرزوهامون می رسیم خیلی دوستتون دارم..خیلی خدانگهدار [ جمعه 1390/12/19 ] [ ] [ فائزه ]
[ دوشنبه 1390/12/01 ] [ ] [ فائزه ]
دخترک میخندد....ساده اما زیبا... عاشق نیست... مست نیست... دیوانه نیست.... دخترک میبیند: ...لحظه ای... "اشک احساس خودش را در آب" معشوق است... مهتاب است.... ساده است... لطیف است... دخترک میپرسد ساده و بی احساس...."دوس داشتن"زیباست؟؟؟ عاشق نیست... مست نیست ...دیوانه است..... دخترک میخندد ...خنده ای دیوانه .... معشوق است...ساده است... مهتاب هنوز هست... دخترک میگیرد دستی.... لحظه ای.... تپش یک عشق بود! ...حس زیبایی بود... عاشق نیست...مست است...دیوانه است... دخترک می بوسد با طراوت...با لب.... معشوق است... مهتاب است... ساده نیست... دخترک میگرید ... لحظه ای ...بیقرار هست انگار.... عاشق است.........مست است.............دیوانه است..................... ....معشوق نیست............مهتاب نیست............ساده نیست... و این حکایتی حقیقیست.... به سلامتی تمام... دختران ساده.... به سلامتی لبخند ساده ی همه ی دختران مهتاب که اسیر هر نگاه هرزه ی چشمی نمی شوند.... به سلامتی تو به سلامتی ماه....به سلامتی ما.............. .........به سلامتی احساس پاکمان......... میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده اما کور اما کر میتوان فریاد زد....با صدایی سخت کاذب سخت بیگانهدوست میدارم.... میتوان در بازوان چیره یک مرد....ماده ای زیبا و سالم بود.... با تنی چون سفره ی چرمین... میتوان در بستر یک مست،یک دیوانه،یک ولگرد،عصمت یک عشق را آلود... میتوان همچون عروسک های کوکی بود، با دوچشم شیشه ای دنیای خود را دید.... میتوان در جعبه ای ماهوت،با تنی انباشته از کاه سالها در لابه لای تور و پولک خفت میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و کفت: ............آه من بسیار خوشبختم..............
[ چهارشنبه 1390/11/26 ] [ ] [ فائزه ]
به افتخار همه ی اونایی که امروز تنهای تنهان...
به افتخار اونایی که امروز جفتی جفتی دارن خیابونا رو متر می کنن... و به افتخار اونایی که امروز سرشون خیلی شلوغه... و در آخر خوشا به حال گروه اول که امروز جز ابنای بشر محسوب نمیشن... اصلا ناراحت نشین دوستان...یه روزی هم نوبت ما می رسه... پینوشت : شکلک خنده نداشتم...قش کردم از خنده! من خودم البته با گروه سه خیلی موافقم ولی جز گروه اولم :))))))))))) به قول شاعر : بگذرد این روزهای تلخ تر زهر...البته آنچنان هم تلخ نیستا...کلی خوشیم با تنهایی هامون :) مگه نه؟
[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ ] [ فائزه ]
یه سر و سامانی به وضع وب دادم قالب برگشت و این هم آهنگ... آزمون این هفته نرفتم... پینوشت : حتما تا آخر آهنگ رو گوش کنید...
[ یکشنبه 1390/11/23 ] [ ] [ فائزه ]
[ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ ] [ فائزه ]
[ چهارشنبه 1390/11/19 ] [ ] [ فائزه ]
[ شنبه 1390/11/15 ] [ ] [ فائزه ]
من گمان می کردم رفتنت ممکن نیست رفتنت ممکن شد باورش ممکن نیست . . .
[ پنجشنبه 1390/11/13 ] [ ] [ فائزه ]
واي سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خدايا شكرت...نتم درست شد...چقدر دلم زياد تنگ شده بود براي همه چيزايي كه مربوط به نت ميشن كلي حرف دارم...كلي تجربه...تلخ و شيرين...كلي قول...تصميم...نگراني...همدردي...بدبختي... مي خوام بنويسم ولي فعلا نمي دونم از كجا بايد شروع كرد. اولش كارنامه ي آزمون ۷ بهمن رو مي زارم كه با دير كرد مواجه شد... سر فرصت حتما دوباره نوشتن رو شروع مي كنم همه ي نظرات رو مي خونم و تا جايي كه پا بده جواب ميدم ولي مطمئن باشيد همه رو مي خونم . ممنون از شماها كه تنهام نزاشتين...به همتون سر مي زنم... خلاصه اينكه به آغوش نت برگشتم كارنامه :
توضيحات : هندسه اصلا نخونده بودم ولي چون جز بهترين و شيرين ترين درسهاي زندگيم بود و هست تونستم ۶۰ بزنم . البته مي خوندم هم بيشتر از اين نمي شد! چون كل كتاب هندسه رو خورده بودم وقتي رشته ام رياضي بود...هي... دلم براي علي ضيا و برنامه هاش و شعرهاش و ... لك زده... عمومي ها رو نخونده بود. مسخره ترين آزموني بود كه تو عمرم داشتم الان يه اتفاقي افتاد حالمو گرفت...اول پست شاد حالا دلم ورم كرد...خدايااااا
[ دوشنبه 1390/11/10 ] [ ] [ فائزه ]
سلام به همگی . اولا که کلی معذرت به خاطر دیر کردنم...البته تقصیر من نبود به خدا . جمعه با اینکه مهمون بودیم اومدم کافی نت و کارنامه رو گذاشتم ولی نمی دونم چی شد که نیومد رو صفحه....معذرت خلاصه دوما آزمون خیلی بد بود...خیر سرم قرار بود پیشرفت کنم...اینم نتیجه ی افتخار آمیز بنده درصد ریاضیم اصلا کولاک کرد این بار... الان هم متاسفانه وقت ندارم اصلا بهتون سر بزنم...به چند نفر سر زدم ولی با شرمندگی فراوان نشد نظر بزارم . دعا کنید این نت کوفتی درست شه از خجالت همگی در میام... آزمون بعدی هم خیلی زیاده هم خیلی وقت کمه...یا نمیرم...یا اگر هم برم کلا یک در میون این آزمون ها رو می خونم...به قول دوستام آخرش رتبه هم یک در میون میشه حوصله زندگی کردنم باز ته کشیده... این ۲۰۱۲ هم اومد و نشد ما بمیریم... اصلا خبر از علی ضیا ندارم...اینجا هم وی پی ان ندارن اگه خبری دارین بگین به منم...رادیو میره اصلا ؟ فوسیس تو نظرات جواب ندادم فعلا....خبر داشتی بگو....آزمون تو چطور شد ؟ بچه ها واسه این آزمونه که داره میاد تلاش کنید...هم از طرف من هم از طرف خودتون بای بای این کارنامه ی ما
تعداد شرکت کنند در این آزمون:74802نفر
[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ ] [ فائزه ]
سلام . الان یکی به من بگه دارم تو کافی نت چیکار می کنم مثلا ؟ فردا آزمون دارم به صورت کاملا خجسته پاشدم اومدم کافی نت...نهار رو هم با رفیق رفقا رفتیم فست فود به من میگی کنکوری...به این میگن استرس قبل امتحان این دفعه برعکس دفعه ی پیش خوب خوندم....به جز ریاضی و زبان بمیرد انکه ریاضی رو وارد کنکور تجربی کرد...بمیرد دلیل اینکه این دو هفته مثل آدم درس خوندم خیلی جالبه . حتما براتون مینویسم... فقط یه اشکالی هست اونم اینکه سرما خوردم دوباره دعا می کنم واستون...دعا کنین واسم... آخ راستی داریم میریم مکه آزمون ۱۹ اسفند و ۷ فرودین پـــــــــــــــــــــــــر بسوزین رفتم دیگه . بای بای
[ پنجشنبه 1390/10/22 ] [ ] [ فائزه ]
سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب پس شکر کن و هیچ مگو...."
[ چهارشنبه 1390/10/14 ] [ ] [ فائزه ]
اینجا ایران است! کشوری که مرد هایش جوری نگاه به اندامت و پاهایت میکنند ... ... که از زندگی خسته میشویی! همیشه هم همان پسری که میگویید به فکر تنت نیست بیشتر دنبال رنگ لباس زیرت میگردد! آری اینجا ایران است 100% اسلامی آنقدر اسلامی که مردهایش به بهانه شلوغی مترو آنقدر خودشان را بهت میمالند که ارضا شوند! همان جایست که در تاکسی پیرمرد آرام پشت دستش را به پاهایت میکشد همان بهشتی که روی خط عابر پیاده بخواهی عرض خیابان را طی کنی کلکسیونی به عشق تنت ترمز میزنند همان جای که در دانشگاه آزاد اسلامی استاد هایش برایت تیک میزنند 20 را میدهند به شرطی که اهل شیطنت باشی حرف زیاد است من فرصت نوشتن دارم ولی شانه های تو دیگر کشش این سنگین غم ها را ندارد , آن روی سکه بود که میخواستی [ سه شنبه 1390/10/06 ] [ ] [ فائزه ]
سلام بر دوستان گل و گلاب و با انرژی این جانب قرض از نوشتن این بود که بنده نتم تموم شده این وسط بنده چی کارم ؟ الان هم ساعت ۷ شب هست...به تنهایی و تک و تنها اومدم کافی نت ! از کتاب خونه برگشتم...اعصاب ندارم! دوست گرامی و عزیزم همین نیم ساعت پیش به صورت فاجعه آمیزی آبرو ریزی فرمودند... دم در کتاب خونه بش گفتم من دارم میرم کافی نت...وقت داری پاشو بیا! تقریبا با فریاد فرموند : تنـــــــهــــــــــــایـــــــــــــــــــــــی ؟ من با صدای آروم : خوب آره...تنهام...جفت ندارم که! ایشون با خنده : خوب اول بریم جفت یابی کنیم بعد ! من : و در حالت خنده بودیم که یکهو مشاهده کردیم ۳ تا پسر به این حال : من : ایشون : و بدین صورت بود که در عرض چندین ثانیه آبروی چندین و چند سالم جلوی این جماعت بی جنبه رفت ای خدا بگم چیکارت کنه مهرنازززززززززززززززززززززز خوب دیگه دیرم شد بچه ها نظرات آزاده . با هم بحث کنید من فعلا نیستم پشت سر من بد نگید ها... دوستتون دارم کیلو کیلو بای تا وقتی بازم راهم بیفته این ورا [ شنبه 1390/09/26 ] [ ] [ فائزه ]
یه نفر به اسم " علی " کامنت خصوصی داده بود برام .
من نمی تونم ایمیل بزنم. یاهوم ریپ می زنه... سرعت هم پایینه جوابتو اینجا میدم : ادبیات پیش و پایه : گاج سبز دین و زندگی : نشر الگو ( هم تست هم درسنامه ) عربی : زبان : خود کتاب و "زبان کنکور " --------------- زمین : خود کتاب و سی دی های گزینه ۲ ریاضی : گاج سفید و کتاب آبی قلمچی زیست : خود کتاب واس خوندن و برای تست : گربه . ژنتیک هم آرامفر شیمی : خود کتاب - مبتکران واسه پیش - گاج سفید واسه پایه فیزیک : گاج سفید - گاج سبز - نشر الگو ------------ خوندن خود کتاب تو ادبیات و دینی اصلا به درد نمی خوره دقیقا برعکسش تو شیمی و زیست خود کتاب کافیه ------------ عربی رو از دوستان صاحب نظر بپرسید...با این درصد فوق العاده که من آوردم فرصت رو به جوونا میدم که اظهار نظر کنن ----------- سوال دیگه ای بود در خدمتیم [ شنبه 1390/09/19 ] [ ] [ فائزه ]
سلام .
آزمون بسیار مزخرف ۱۸ آذر هم تموم شد و من پیشرفت کردم...خیلی جالب بود برام! این دو هفته واقعا چرت ترین دوره ای بود که تو عمرم دیده بودم! عاشورا و تاسوعا و تعطیلی ها و تصمیم های جدید من از قبیل عوض کردن کتاب خونه باعث شد هفته ی دوم کلا نابود بشه! منم که همیشه عمومی ها رو تو هفته ی دوم می خونم از این نظر شدیدا دچار مشکل شدم! و این از افت ۴۰۰ تایی عمومی ها کاملا مشهوده ! ----------------------------- دیگ شعله زرد هم زدم...۲ تا آرزو کردم...اگه قبول شدن واسه هر کدومشون هم برنج اون دیگ رو میدم و هم تو روز عاشورا خون اهدا می کنم ...خدایا... امسال تاسوعا و عاشورا رو مثل تمام سال ها رفتيم خونه ي مادر بزرگ پدريم...از وقتي كه يادم مياد اين دو روز رو خواسته يا ناخواسته اونجا بودم... بچه تر كه بودم صبح تا ظهر تو ميدون اصلي با دختر عمه ام مي ايستاديم و به دسته هاي عزاداري نگاه مي كرديم...اون موقع ها هوا هم بهتر بود... نو جوون كه شدم چادر سر كردم...تو ميدون چادر به سر مي ايستادم...احساس بزرگي مي كردم! چند سال بعدش علاوه بر چادر روبند هم مي زدم...شبيه زن هاي ياران امام حسين ميشدم...و اين بهترين احساس من بود... ولي حالا ديگه همه چي عوض شده...قرار گرفتن من حتي با روبند معناي ديگه اي براي عموم داره...من حالا ديگه يه دختر 19 ساله ام! و اين شايد براي زن هاي كوتاه قد و كوتاه فكر يه دست آويز باشه براي فكر هايي كه شايد مرحم زخم هاي قلبشونه! براي همين امسال فقط نيم ساعت رفتم... و تمام سعي ام رو كردم هـــــــــــــيچ كس منو نبینه...روبند رو تقريبا تا روي پلك هام كشيده بودم...چادر هم ابروهام رو پوشونده بود... شايد غير عادي بودم ولي خوبيش اين بود كه فكرم آزاد بود...آزادِ آزاد خلاصه اين دو روز رو موندم تو خونه! طبقه ي بالاي خونه ي مادر بزرگ شد اتاق من... و به درخواست مادر و مادر بزرگ هيچ كس خلوت دل انگيز منو بهم نزد... وقتي در اتاق رو باز كردم يه حال خاصي بهم دست داد...خورشید روی فرش های پهن شده بود... تاريكي به چشم نمي خورد...يك اتاق ساده ي آرام...با ديوار هاي ساده و صاف سفيد... با يك بخاري قديمي...يك ساعت خوابيده...دو تا گلدون خشك...و 3 تا پنجره ي بزرگ كه روبه حياط باز ميشد و شاخه هاي خشكيده ي گيلاس هواي اتاق سرد بود ولي يه سردي ملس...چون خورشيد کنارم بود... محو تصوير اين اتاق بزرگ شدم... چقدر همه جا خالي از درس خوندن بود...خالي از احساس كنكور... دو ساعتي اونجا بودم و يك تصميم ناب گرفتم...يك هفته مانده به كنكور براي مرور آخر كتاب ها ميام اينجا...حتما تا اون موقع گلدون ها سبز ميشن...حتما تا اون موقع ميشه شاخه هاي زيبا و سرسبز گيلاس رو به داخل اتاق راه داد...وااااي...شايد اون موقع بشه ادبيات رو كنارحوض کوچیک حياط خوند... و اين تصميم شايد هديه ي امام حسين بود براي من وقتي بعد نهار براي استراحت اومدم بالا ، به بقيه هم اجازه دادم بيان و يك ساعتي صحبت كرديم و من نظرم رو بهشون گفتم... با حرف هاي پدر و عمه قوي تر شدم...اون جا همون اتاقي بود كه پدرم درس خونده بود و بعد عمه ي كوچيك و بعد عموي مهربانمان... و حالا بعد سال ها به من رسيده بود ! و اين حرفها براي پدر تداعي كننده ي خاطرات ناب سال كنكورش بود...از كتاب ها گفت...از تست هايي كه مي زد...از نحوه ي چيدن كتاب ها در هفته ي آخر...و بعد از عشق اول و آخرش...پزشكي...
باز از حس ناب موفقیت پر شدم . بعد از غروب با دیدن دختر عمو عیش اون روزم تکمیل شد خلاصه دوستان گلم فرصت ها دارن جلوي چشامون پر پر ميشن... (اه اه...از عبارت " از دست دادن فرصت ها" هنوزم بيزرام ) الان كلي حرف آماده كرده بود براي نوشتن...اين جمله ي آخري حالم رو گرفت....نمي دونم چرا يادم نميره چقدر اين جمله داغونم كرد... لعنت به اين خاطرات خوب دوستان اينم كارنامه ي بسيار جالب بنده رتبه ي منطقه ي يك رو داشته باش فقط
پي نوشت : با خودم فکر میکنم میبینم پي نوشت : اصلا ديگه حال آزمون بعدي رو ندارم پی نوشت : تمام دوستان گلم که شماره مو دارن و اس میدن بهم از این به بعد گوشیم تا ۱۰ شب خاموشه . بعد ساعت ۱۰ یادم کنید [ جمعه 1390/09/18 ] [ ] [ فائزه ]
|
|||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||||