سلام خدمت دوستان گل بنده...حالتون چطوره ه ه ه ه؟
الان اومدم تو وبم دیدم اینجا شد خونه ی غصه!!! ای بابا...!
بچه ها ببخشید تو رو خدا! تو این مدت به خاطر یه سری مسائل هر وقت دلم می گرفت می اومدم اینجا . ولی الان دیگه نمی خوام غصه هام رو بیارم براتون...غصه هام مال خودم دیگه...از این به بعد غصه دار نمی نویسم...قووووووووووووووووول
مهر ماه تموم شد...به قول علی ضیا دنده یک و دو رو گذروندید دیگه
...آفرین...
امروز می خوام دو تا از تجربه های این مدت رو بنویسم! اولیش مربوط به ریاضیه... :
۲۴ مهر با اعصاب داغون به خاطر کارنامه ام رفتم پیش مشاورم! اعصابم خیلی خورد بود! ولی بی دلیل بود به نظر آقای دکتر! چون با ۲۱ یک ساعت مطالعه همین هم از سرم زیاد بود! 
بعد از اینکه دفترم رو خوند گفتم آقای دکتر خوب گوش کن ببین چی میگم
من دیگه ریاضی نمی خونم
چون علاقه ندارم
اصلا تصمیم گرفتم یکی دو ماه آخر دو سه تا از مبحث هارو واسه کنکور کار کنم و یه ۲۰ درصدی بزنم و خلاص
...
آقای دکتر :
من:
آقای دکتر : دختر یکم اعصاب داشته باش!
من:
خوب راس میگم دیگه. آخ ریاضیم شد درس؟ آخه آمار هم شد درس؟ آخه احتمال هم شد درس؟
آقای دکتر : من تسلیم! فقط یه آوانس به من بده؟!
من:
چه آوانسی؟
آقای دکتر : یه چیزی میگم تو فقط ۲ هفته انجام بده!
من: 
آقای دکتر: تو هفته ای ۳ ساعت "فقط ۳ ساعت " بدون علاقه هم که شده واسه ریاضی وقت بزار!
من:
آقای دکتر: به اعصابت مسلط باش. توی این سه ساعت ۳ تا مسئله هم حل کنی من قبول می کنم! هیچ انتظاری هم در قبال این ۳ ساعت ندارم! فقط کتاب تمرین آمار و احتمال رو باز کن بزار جلوت و نگاش کن
من:
آقای دکتر: قبول؟
من :قبول 
جلسه که تموم شد اومدم روش فکر کردم و تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده این کارو بکنم
سه شنبه ی همون هفته من ۱:۳۰ ساعت روی این بحث آمار وقت گذاشتم. ۲۰ تا سوال حل کردم و درسنامه های گاج رو روخوانی کردم! در نهایت بی علاقه ای هاااا...داشتم بالا می آوردم
هفته ی بعدش یک شنبه بازم جلسه داشتم :
سلام آقای دکتر. عملی کردم اون قولم رو هاااااااااا...۳ ساعت خوندم! (دروغ گفتم...۱:۳۰ ساعت خونده بودم
...خوب چیکار کنم !
...دروغ گفتم دیگه....)
آقای دکتر : مرسی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی 
من: 
آقای دکتر : یه کتاب تست ریاضی داری ؟
من:

...نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آقای دکتر : من دارم. ریاضی عمومی خیلی سبز! 
من:
...غلط کردم................
آقای دکتر: برو تو اتاق بزرگ منم بیام. مداد و پاک کن هم بردار....
من:
آقای دکتر بعد از ۵ دقیقه : ۳۰ تا تست از فصل آمار. بشین بزن ببینم چیکار کردی
من: من خوب نخوندم به خدا...آخه...ولی...اما...
آقای دکتر رفت
موندیم منو یه کتاب کت و کلفت ریاضی
۲۰ دقیقه هم فرصت.
آقای دکتر اومد نشست اون ور میز
شروع کردم. همه ی ۳۰ تا رو زدم. سرم رواز خجالت بلند نمی کردم. فقط حل می کردم...اصلا تمرکز نداشتم...احساس می کردم دارم همه رو بی خودی سیاه می کنم...خلاصه تموم شد
رفتیم اتاق کوچیک و برگه ی پاسخ من اصلاح شد...داغون بودم یعنی!
یه لحظه آقای دکتر گفت: فکر می کنی چند شدی؟
من :
نمی دووووووووووووووووووونم...
آقای دکتر بلند شد اومد واستاد جلوم...به زور نگاهش کردم...و آنگاه یک سیلی....
...
صورتم داشت می سوخت...احساس کردم پوست صورتم کنده شد....
من:چراااااااااااااااااااااااااا؟
آقای دکتر : نگاه کن...
به زور سرم رو بلند کردم و به کارنامه خیری شدم...۱۰۰٪ .....
من؟ ۱۰۰٪ ؟ ریاضی ؟ من ؟ خیلی سبز؟ آمار ؟ تست؟ ۱۰۰ ٪؟ 

بعدش هم کلی فحش خوردم که چرا بی خودی گفته بودم آمار نمی فهمم...
...خوب نمی فهمیدم خوب...
نتیجه ی اخلاقی : وقتی یه درسو نمی خونی بی خودی نگو بلد نیستی...وگرنه کتک می خوری!
این تجربه خیلی طولانی شد!
تجربه ی دیگه کوتاه تره :
من از اول مهر تا حالا بیشتر از ۷ ساعت در روز نتونستم بخونم! ولی دیروز و امروز تحول ایجاد شد
روی دیوار اتاقم ۴ تا کاغذ چسبوندم و روش با ماژیک نوشتم :
فقط یک روز ۱۲ ساعت بخون . فقط یک روز...
باورتون نمیشه...۱۲ ساعت خوندم
...می دونید چرا؟ چون به خاطر نوشته ای که رو دیوار بود تصمیم گرفتم ۷ صبح بیدار شم...به خاطر نوشته ای که رو دیوار بود تصمیم گرفتم وقت درس خوندن کامپیوتر رو خاموش کنم ....به خاطر نوشته ای که رو دیوار بود تصمیم گرفتم ظهر فقط یک ساعت بخوابم....
و شد آنچه که شد...
دعا کنید این بار تو قلمچی آمار رو خوب بزنم...
کلی تجربه ی دیگه داشتم ولی نه خودم وقت دارم نه شما...می دونم...شرمنده که زیاد شد
پی نوشت :بچه ها مژده پی به اشتباهش برد و بی گناهی من ثابت شد
پی نوشت : من و فروغ تصمیم گرفتیم با رشته ی پزشکی ازدواج کنیم...
...کلی هم خنیدیدم...دیگه حالا زیاد قابل گفتن نیست چرا...
فروغ جونم ببخشید
پی نوشت : آبان ماه قشنگیه...سعی می کنم همیشه بهترین ماه باشه برام...امسال هم اونقدر کوبنده درس می خونم که امسال هم یاد و خاطرش برام عزیز باشه...مثل سال های گذشته...
پی نوشت : بابام رفته مسافرت...فرش های خونمون رو دادیم بشورن...خونه خالیه...امروز صبح مامان آشپزخونه رو شسته بود...خودشم رفته بود بیرون. بدو بدو رفتم آب بخورم...با کله رفتم رو زمین
هرچی خونده بودم پرید
راستی ۵ آبان تولد فروغه...
...قراره ترازم رو بهش هدیه بدم....دعا کنید اااااااااااااااااااا